زنده یاد سردار حمید قبادی

نیروهای اطلاعات برای شروع کارشناسایی در چند گروه و دستۀ سازماندهی شدند.

حاج کردی، رحیم دلفان، عباس چاچ، جمشید سلیمانی، مهدی کمری، محمدعلی بیرانوند، خسرو راجی، باباخانی، باقر پورحسینی، نوشادی، سید حشمت نازاری، اسماعیل سپهوند، سلطانمراد کولیوند، سید کمال هاشمی و خودم. از آنجا که منطقۀ مورد نظر چند بار بین نیروهای ما […]

نیروهای اطلاعات برای شروع کارشناسایی در چند گروه و دستۀ سازماندهی شدند. حاج کردی، رحیم دلفان، عباس چاچ، جمشید سلیمانی، مهدی کمری، محمدعلی بیرانوند، خسرو راجی، باباخانی، باقر پورحسینی، نوشادی، سید حشمت نازاری، اسماعیل سپهوند، سلطانمراد کولیوند، سید کمال هاشمی و خودم. از آنجا که منطقۀ مورد نظر چند بار بین نیروهای ما و عراقیها دست به دست شده بود، میادین مین به شکل نامنظمی در منطقه وجود داشت که خیلی خطرناک بود و کار ما را مشکل می کرد.

در اولین شناسایی به همراه 5 نفر از نیروهای اطلاعات با وسایل کار لازم مثل دوربین دید در شب و روز اسلحه سرنیزه و قطب نما حرکت را آغاز کردیم. برای جلوگیری از تلفات و یا لو رفتن حرکت نیروهای شناسایی تصمیم گرفتم نفر اول ستون باشم. از خطوط خودی تا نزدیک مواضع دشمن را به صورت چهار دست و پا پیمودیم. کار بسیار مشکلی بود تمام پاهایم می لزرید و تمام توانم با این حرکت مصرف شده بود. بچه ها را سفارش می کردم که دقیقاً پا جای من بگذارند تا روی مین نروند.

بعد از دو ساعت حرکت در میان آن کوههای بلند و سخت به خطوط پدافندی دشمن نزدیک شدیم. آرامش عجیبی بر منطقه حاکم بود. ماه به آرامی طلوع می کرد. ساعت 5/11 شب بود. برای اینکه احتیاط لازم را کرده باشم، تصمیم گرفتم از مجموع 5 نفر، 3 نفر را در یک مکان مناسب مخفی کنم که هم کار تأمین عقبه ما را انجام دهند و هم با نفرات کمتر ادامه مأموریت بدهیم تا ضریب اطمینان کار بیشتر شود.

با سید حشمت نازاری حرکت کردیم و سه نفر بقیه را توجیه کردم که چه وظایفی دارند و از آنها جدا شدیم. باز هم در جلو حرکت کردم و سید حشمت هم پشت سرم، سعی می کردم از کف شیار فاصله بگیرم چرا که بر اساس گفته های شایع نیروهای حزب دمکرات داخل باغ در قسمت کف شیار مستقر بودند. جنس زمین از خاک رس توأم با سنگ های بزرگ و کوچکی بود که در شیب ارتفاعات دقت زیادی می خواست تا سنگی از زیر پای ما نغلتد و سر و صدا ایجاد نکند. ساعت 12 بود که شبح سنگرهای عراقی را دیدم، با دوربین نگاه کردم. سنگر نگهبانی ابتدای خط آنها را تشخیص دادم به سید تذکر دادم که به هیچ عنوان سر و صدا نکند گفتم که اگر سرفه داشتی سریع چفیه را روی دهانت بگیر. آستین پیراهنم را بالا کشیده بودم و با پنجه زمین را کنترل می کردم که با مین برخورد نکنم به دلیل شیب زیاد ارتفاع و بارندگی بسیاری از مین ها جابجا شده بودند و نظم میدان مین به هم خورده بود. سکوت بیش از حد منطقه مرا به شک انداخت. با خودم گفتم که نکند توطئه ای در کار باشد و عراقی ها عمدا سکوت کرده باشند. مسیر بین دو سنگر عراقی را برای نفوذ انتخاب کردم گاه پشت سرم را نگاه می کردم و با دست سید را به آرامش دعوت می کردم.

نیم ساعت تا مهتاب کامل فرصت داشتم. زمان را براساس نور ماه تقسیم کردم می بایست نیم ساعت دیگر کارم را تمام می کردم و الا ممکن بود روشنی هوا اجازۀ ادامه کار را ندهد. از کنار سنگری گذشتیم. چراغ داخل سنگر روشن بود چند بار وسوسه شدم که جلو بروم احتمال می دادم که افراد عراقی در آن خوابیده اند، اما به دلیل رعایت احتیاط منصرف شدم. در حال حرکت به سمت عمق مواضع عراقیها بودم یک دفعه صدای بلندگوی خطوط خودی با صدای عربی شروع به پیام دادن کرد. صدا، سربازان عراقی را به تسلیم دعوت می کرد. عراقیها هم برای مقابله با این وضعیت تمام خطوط مقابل ما را زیر آتش خمپاره گرفتند. نیروهای خودی هم برای مقابله به مثل مواضع عراقی ها را به خمپاره بستند با این وضع ما در خطر قرار گرفتیم و ادامه کار امکان نداشت تصمیم بر آن شد که برگردیم. اواخر شب به سنگرهای خودی رسیدیم.به دلیل خستگی زیاد خوابم نمی برد. تمام پاهایم کوفته بود و درد پای راستم واقعاً اذیتم می کرد.

ساعت ده صبح جلسه ای با فرماندهی لشکر تشکیل شد. گزارش کار دیشب را ارائه دادم. . . اما بنا به نظر فرمانده لشکر قرار شد در یک مأموریت شناسایی دیگر معبری از جناح راست مواضع دشمن به عمق و پشت سنگرهای خطوط مقدم شناسایی شود تا موفقیت کار را در شب عملیات تضمین کند. قرار شد 2 شب استراحت کنیم، با حاجی رحیم دلفان جانشین اطلاعات لشکر که ما را با تویوتا منتقل کرده بود قرار گذاشتیم تا فردا صبح در مسیر باغ منتهی به شهر نوسود دنبال ما بیاید. لذا چون در برگشت تنها بود از او خواستیم تا هوا تاریک نشده است به خطوط خودی برگردد.به محض تاریک شدن هوا نماز خواندیم و ذکر توسل مختصری به همراه بچه ها انجام شد. سپس در یک ستون به سمت عراقی ها حرکت کردیم. این بار هم پنج نفر بودیم. یکی مسئول زمان بندی شد. یکی مسئول کنترل جناحین شد. یکی کنترل عقب ستون را به عهده گرفت و خودم هم جلودار ستون بودم. قرار بود که در جناح راست مواضع عراقی ها معبری شناسایی شود تا کار بچه های گردان در شب عملیات آسانتر شود.

 سرازیری شیار مقابل سنگرهای خودی را پیمودیم. به کف شیاری رسیدیم که حد فاصل ها ما و دشمن بود. آنجا تنگه ای بود که عرض کمی در حدود 20 متر داشت. ساعت یازده شب بود، هنوز به مواضع عراقیها نرسیده بودیم. طبق پیش بینی ماه بین ساعت 5/1 تا 2 نیمه شب طلوع می کرد. همه تلاشم این بود که قبل از طلوع ماه وارد مواضع عراقی ها شویم تا موقع برگشت زیر روشنایی ماه راحت تر حرکت کنیم.ساعت دوازده و نیم به این اولین سنگر نیروهای عراقی رسیدیم. سکوت عراقیها چنان ما را غافل کرده بود که مستقیماً به سنگری که نگهبان در آن بود نزدیک شدیم. وقتی متوجه خطر شدم مسیر را به سمت راست کج کردم. حالا ساعت یک و نیم شب را نشان می داد. برای احتیاط بیشتر 3 نفر از بچه ها را در جای مطمئنی مستقر کردم و دو نفری به راه ادامه دادیم دایی اسدالهی را همراه خودم بردم و سه نفر از بچه های اطلاعات را در ابتدای مواضع عراقیها جا گذاشتیم. خودم جلو و تخریبچی پشت سرم به صورت خمیده و روی دست و پا حرکت می کردیم. چند صخره را پشت سر گذاشتیم به یک محیط هموار رسیدیم. چند متر که جلوتر رفتیم متوجه شدم یک رشته مین منور در مقابله قرار دارد، بعد از این که از منورها عبور کردیم دنبال یافتن مینهای ضد نفر بودم. هر چه گشتم و کنترل کردم مین وجود نداشت. جلوتر رفتیم تا به معبر و محل تردد عراقیها که پشت سنگرهای استراحت آنها بود رسیدیم.

هنوز دو سه متر مانده بود که از عرض معبر رد شویم. صدای شلیک یک گلوله خمپاره آرامش منطقه را بر هم زد و بعد از لحظاتی گلوله ای منور بالای سرمان روشن شد. خیلی دست پاچه شدم نگران بودم کار خراب شود. به سرعت برگشتم و به سمت دایی دراز کشیدم و با نفس به او گفتم تکان نخورد تا منور خاموش شود چندین بار آیۀ وجعلنا را قرائت کردم و برای سلامت کار و بچه ها از خدا کمک خواستم. زمان به کندی می گذشت. منور ساخت و خاموش شد. تا چند دقیقه منتظر عکس العمل عراقیها بودم. اما اتفاقی نیافتاد. برای اطمینان تخریبچی را در گوشه ای مخفی کردم. به او گفتم که اگر برای من مشکلی پیش آمد خود را به بچه ها برساند و منطقه را ترک کنند. از او خداحافظی کردم و به تنهایی به راه افتادم. به صورت خمیده و روی دست و پا حرکت می کردم. دستهایم را تا آستین بالا کشیده بودم تا راحت تر متوجه سیم خاردار یا سیم تله منور و یا مین شوم. بعد از چند دقیقه متوجه مکالمۀ دو نفر عراقی شدم. سعی کردم خودم را استتار کنم و مشغول شناسایی مواضع سنگرها و عقبۀ دشمن شوم. آن قدر سرگم کار بودم که ناگهان متوجه شدم ماه در حال طلوع است. بالاخره شناسایی را کامل کردم و از همان مسیر برگشتم. اول اسدالهی و بعد سه نفر دیگر را پیدا کردم و به راه افتادیم. هوا در حال روشن شدن بود که به باغ رسیدیم. بعد از یک سربالایی تند و تیز به جاده رسیدیم و کمی بعد حاج رحیم هم با یک دستگاه تویوتا برای انتقال ما آمد حاج رحیم خسته و نگران بود.

گفت: حمید بچه ها همه سالم هستند؟

گفتم: بله

گفت: بچه ها را پشت وانت سوار کن و خودت تنها جلو بنشین.

این کار را انجام دادم. از او پرسیدم: حاجی چه خبر شده؟

گفت: ساعت سه بعد از نیمه شب بچه های سمت چپ به میدان مین برخورد می کنند. یک مین والمر منفجر می شود. چهار نفر از بچه ها مجروح و یکی هم به شهادت می رسد. خیلی عجله داشتم که اسامی آنها را بگوید. در حالی که اشک تمام صورتش را خیس کرده بود گفت: حمید! جمشید سلیمانی شهید شد.
با این خبر سراسر وجودم داغ شد. چند لحظه ساکت شدم. سلیمانی گل نیروهای اطلاعات بود. اکثر بچه ها او را معلم خود می دانستند. او معلم آموزش و پروش بود اما با اعمال خود به بچه های درس اخلاق می داد. برای همین شهادت او ضربه عجیبی به روحیه همه وارد کرد. همانجا برای جمشید فاتحه ای خواندم و تمام حرکات او به سرعت در ذهنم تداعی شد.

 قبل از اینکه به مقر برسیم جنازه او را از خطوط مقدم به سمت شهر پاوه حرکت داده بودند. وارد سنگر شدم شدم به هر کدام از بچه ها که نگاه می کردم سکوت معنادرشان همه چیز ناگفته را می گفت. اما چه می شد کرد این راهی بود که همگی در آن حرکت می کردیم. حاج کردی گفت جمشید احتمالاً پلاک یا آدرسی همراه نداشته، نکند جنازه اش برای انتقال معطل شود. قرار شد با هم برویم پاوه و جنازه را ببینیم. از آنجا که علاقۀ شدیدی به جمشید داشتم به سرعت اعلام آمادگی کردم. وارد شهر پاوه شدیم و به سمت معراج شهدا رفتیم. در سردخانه را باز کردند. کشوی جنازه جمشید را کشیدند. پاهایش خون آلود بود اما صورتش کاملاً سالم بود چشمانش بسته بود. چنان لبخندی بر لبانش بود که انگار با ما صبحت می کرد. لباسهایش را گشتم. پلاک و آدرسی نداشت. آدرس دقیق او را نوشتم تا بدون فوت وقت به شهر پلدختر منتقل شود. برای همیشه با جمشید خداحافظی ابدی کردیم و برگشتیم.