زیباترین آواز

در یک روز صبح بهاری پسرکی با شنیدن آواز زیبایی از خواب بیدار شد و با خودش گفت چه آواز زیبایی! حتما پرنده ها به باغ آمده اند. با این فکر با عجله به باغ رفت و روی شاخه های درخت چندتا پرنده خیلی زیبا را دید که در حال آواز خواندن بودند. از آنها پرسید: شما هستید که قشنگ ترین آواز دنیا را می خوانید؟

پرنده ها در جواب گفتند: امروز صبح چندتا غنچه سرخ باز شدند و صدای آنها از آخر باغ می آمد احتمالا صدای زیبای آنها بوده است. پسرک رفت و از گل های تازه شکفته سوال پرسید: آیا این آواز زیبای شما است؟ گل های زیبا با دستهای سبز خود گل های سرخ خودشان را پنهان کردند و گفتند: نه، ما فقط غنچه های کوچولو هستیم که تازه باز شده ایم. از خورشید بپرس زیرا همیشه با قشنگ ترین آواز همه را بیدار می کند.

پسرک نزد خورشید رفت. خورشید بزرگتر از همیشه نور نارنجی خود را روی کوه و آسمان پهن کرد و آرام لبخندی زد و در جواب پسرک گفت: نه پسر خوب برو از رودخانه بپرس.

پسرک دوان دوان به طرف رودخانه رفت و این بار از او پرسید که آیا زیباترین آواز را او سر داده یا نه؟ رودخانه در جوابش گفت: نه برو از زمین بپرس که مثل مادر همه گیاهان را در خودش پرورش داده است. پسرک از زمین پرسید. زمین در جوابش گفت: باید از بهار بپرسی.

پسرک از بهار پرسید. بهار به آرامی آواز داد ای پسر خوب پرنده ها، گل ها، خورشید و رودخانه همگی آواز زیبایی دارند. آواز همه اینها با هم قشنگ ترین آواز دنیاست و تو هستی که قشنگ ترین آواز دنیا را می شنوی.