زیر درخت سیب

داستان زیر درخت سیب به این صورت است که بی بی رعنا به مسافرت رفته و نزدیک درخت سیب ، خاک به آرامی تکان می خورد و جوانه کوچکی بیرون می آید.

دارکوب از بالای درخت سیب آنها را می بیند و می پرسد تو دیگه کی هستی؟

جوانه کمی فکر می کند و می گوید: نمی دونم. دارکوب می گوید: امیدوارم جوانه گل باشی چون بی بی رعنا علفهای هرز را از باغ بیرون می اندازد و بعد به طرف لانه اش پر کشید و رفت.

جوانه آرزو می کند که یک گل باشد. روزها و شب ها می گذرد تا اینکه یک روز صبح زود صدای خنده جوانه در باغ می پیچد. او با خوشحالی می گوید: من گلم و غنچه دارد.

دارکوب از شنیدن این خبر خوشحال می شود. روزها می گذرد. خورشید هر روز گرم و گرم تر می تابد. زیر گرمای خورشید جوانه بی حال و تشنه می شود. دارکوب تکه چوبی می آورد تا جوانه به آن تکیه کند.

دارکوب به طرف چاه آب می رود و از دیگران کمک می خواهد. سنجاب با شنیدن صدای دارکوب پوست گردو را پر از آب می کند و برای گل می آورد. به این ترتیب گل بعد از نوشیدن آب شاداب و سرحال می شود.

بی بی رعنا وقتی از سفر برمی گردد و گل را می بیند بسیار خوشحال می شود و با خودش می گوید باید از گل به خوبی محافظت کند تا علف های هرز آن را خراب نکنند.