قصه آرزویی بزرگ

در قصه آرزوی بزرگ، کرم خاکی در گوشه ای غمگین و ناراحت نشسته بود و به پروانه ها با حسرت نگاه میکرد. یک کرم ابریشم از آنجا عبور کرد و به کرم خاکی گفت که چرا این قدر ناامید و غمگین هستی؟ کرم خاکی در جوابش گفت: که آرزوی پرواز کردن دارد. کرم ابریشم گفت که باید سی روز در پیله بخوابی تا به آرزویت برسی. کرم خاکی گفت: من که پیله ندارم که در آن بخوابم. کرم ابریشم گفت: ناراحت نباش. تو می توانی داخل پیله من شوی.

به این ترتیب دوتایی راه افتادند و در جای تنگ و تاریکی که اسمش پیله بود رفتند. به مدت یک ماه در آنجا ماند اما بعد از سی روز فقط یک پروانه زیبا از پیله درآمد. کرم کوچولو وقتی متوجه شد که فقط کرم ابریشم تبدیل به پروانه شده بود خیلی ناراحت شد و دوباره غمگین در گوشه ای نشست تا اینکه عنکبوتی که از دور او  را تماشا می کرد، بهش گفت من می توانم مشکل تو را برطرف کنم.

تو باید هفت تا گلبرگ برای من بیاوری تا من آنها را به بدن تو بدوزم تا بتوانی پرواز کنی.و کرم خاکی با خوشحالی به راه افتاد و گلبرگها را جمع کرد و برای عنکبود آورد. عنکبوت هم آنها را به کرم خاکی دوخت و به این تریتیب به بالای درخت رفت و از آنجا با پروانه های دیگر در بیشع پرواز کرد و به آرزوی دیرینه خودش رسید.