قصه روباه و کلاغ

روزی از روزها یک کلاغی در آسمان آبی پرواز می کرد و از پرواز کردن لذت می برد.

از بالای روستایی کنار یک دیوار، نزدیک رودخانه ای چشمش به تکه ای پنیر افتاد. کلاغ به سرعت به پایین رفت و در کنار پنیر نشست.

کلاغ سریع پنیر را به منقار گرفت و به پرواز درآمد اما آن طرف هم یک روباه حیله گر نظاره گر ماجرا بود و شروع به تعقیب کردن کلاغ نمود.

وقتی کلاغ روی شاخه درختی نشست تا به آرامش پنیر را بخورد روباه از راه رسید و به کلاغ گفت: به به چه کلاغ زیبایی. کاملا نشخص است که خوش صدا هستی. من الان می خواهم به جنگل بروم ولی باید یکبار دیگر صدایت را بشنوم تا برای همه تعریف کنم که چقدر خوش صدایی. کلاغ با شنیدن این حرف دهانش را باز کردو شروع به قار قار کردن نمود.

همین که دهانش باز شد قالب پنیر از منقارش به زمین افتاد. روباه سریع به طرف پنیر رفت و آن را خورد و کلاغ را مسخره کرد.

کلاغ با ناراحتی و عصبانیت از دست خودش که به راحتی فریب خورده است از آنجا دور شد و پرواز کنان به آسمان آبی برگشت.