قصه پرخوری پسر بچه در جنگل

در یک جنگل سرسبز و زیبا یک روز صبح حیوانات که از خواب بیدار شدند متوجه شدند مهمانهای ناخوانده ای دارند. بچه های زیادی در آنجا به سر می بردند که همراه با معلم های خودشان برای تفریح آمده بودند. حیوانات با دیدن آنها خیلی خوشحال شدند. بچه ها شروع به بازی کردن و خوردن تنقلات کردند. از بین آنها پسربچه ای پرخور بود که مدام در حال خوردن بود. از طرفی همه حیوانات بجز خرس آنجا حضور داشند. چون او مغرور بود و می گفت من قوی ترین حیوان جنگل هستم. به هر حال تا شب بچه ها مشغول بودند تا اینکه صدای آقای معلم آمد که می گفت وسایل را جمع کنید که می خواهیم برویم.

پسربچه پرخور نگاهی به داخل چادرها انداخت و با خوراکی های زیادی مواجه شد. به همین خاطر گفت: بهتر است خوراکی ها را بخورم و اگر من را فراموش کردند اشکالی ندارد چون راه خانه را بلدم. به این ترتیب پشت درخت رفت و شروع به خوردن خوراکی ها کرد اما تا خوراکی ها تمام شد نگاهی به اطرافش انداخت و دید که اتوبوس رفته و هوا تاریک شده و صداهای مختلفی می آید. از پشت درخت خرس بزرگ قهوه ای را دید. پسر بچه بادیدن او از حال رفت. پس از مدتی که به خودش آمد فهمید اینها همه فکر و خیال بوده و هیچ اتفاقی نیفتاده است. به همین خاطر سریع خوراکی ها را در کوله پشتی انداخت و خود را به بچه ها رساند. چون متوجه شد که جنگل جای بچه ها نیست و باید همراه سایرین به خانه بازگردد.

Loading the player...