قصه پرنده و کفشدوزک

در این ویدئو خانم قصه گو داستان پرنده و کفشدوزک را این گونه تعریف می کند:

یک روز در یک باغ زیبا پرنده ای کوچولو در آسمان پرواز کنان و شادی کنان پرواز می کرد تا اینکه روی شاخه ای از درختان جنگل نشست. همین طور که داشت به این طرف و آن طرف نگاه می کرد دانه های ریز قرمزی را دید. با تعجب به آنها نگاه کرد اما متوجه نشد این دانه های قرمز چه چیزی هستند. تنها فکری که به نظرش رسید این بود که نزد جغد پیر برود و از او سوال کند.

جغد پیر به او گفت: آیا متوجه دانه های سیاهی هم شدی؟ پرنده در جواب گفت: که دقت نکردم. جغد گفت برو با دقت بیشتری نگاه کن. پرنده کوچولو هم پرواز کنان به سر جای اولش رفت و این بار بدون ترس به آنجا نزدیک شد. همین که نزدیکش شد دانه قرمز دیگری روی شاخه ای دیگر نشست.

پرنده کوچولو ترسید و به او گفت: من را نخور. من با تو کاری ندارم. کفشدوزک خندید و گفت: من کفشدوزک هستم. من نمی توانم تو را بخورم.

شما پرنده ها هستید که ما حشرات را می خورید. پرنده به کفشدوزک گفت: تو مرا نخور، من هم قول می دهم با تو دوست باشم و تو را اذیت نکنم.

به این ترتیب کفشدوزک و پرنده از آن روز به بعد با هم دستان صمیمی شدند.

Loading the player...