قصه پیروزی جنگل

یکی بود، یکی نبود. صبح بود اما جنگل زیبا هنوز خواب بود.

آواز خروس بلند شد و همه جای جنگل پیچید. به درختها رسید، درختها بیدار شدند. به گلها رسید، گل ها شکفتند. جنگل پر از شادی شد. گل شیپوری هنوز آرام و آسوده خواب بود و بیدار نشده بود. یکدفعه درختها ساکل شدن. گل ها، گلبرگ هایشان را جمع کردند، گل شقایق با نگرانی گل شیپوری را بیدار کرد و گفت صدای تبر ویران کننده می آید.

گل شیپوری با وحشت بیدار شد. زود در شیپور دمید و همه را از خطر آگاه کرد. اما دیگه دیر شده بود. تبر به جنگل رسیده بود و بعد از آمدنش شروع به قطع کردن درختان نمود. تا اینکه درختی تصمیم گرفت جلوی تبر را بگیرد. او می خواست تبر را نابود کند. به تبر حمله کرد. تبر ترسید اما با خودش گفت که درخت تنهاست و نمی تواند کاری کند. به این ترتیب درخت را قطع کرد.

به همین ترتیب به طرف جنگل دیگری به راه افتاد ولی گل های شیپوری همه آماده باش دادند و ساقه ها مثل موهای بافته شده در هم شده و با هم یکی شدند. همین اتحاد و یکدلی گل ها و درختان باعث شد که تبر را اسیر کرده و آن را نابود کنند.