قصه گرگ بدجنس

یکی بود یکی نبود. در یک جنگل زیبا غاری بود که در آن حیوانات مختلفی زندگی می کردند. یکی از روزها گرگی از شدت گرسنگی در جنگل به دنبال غذا می گشت تا اینکه به همان غاری که حیوانات بودند رسید. آهویی را دید که از غار بیرون آمد. سریع به دنبال آهو رفت اما نتوانست آهو را بگیرد. به همین خاطر نقشه ای کشید و در غار را با سنگ کوچک کرد تا بتواند راحت تر حیوانات را بگیرد.

در این حین خرگوش بیرون آمد. بازهم گرگ نتوانست آن را بگیرد. به همین خاطر در غار را کاملا بست. وقتی وارد غار شد و در را بست از دور دوتا نور کوچک دید و آن چیزی نبود جز چشمهای ببر که از دور برق میزد. برای گرگ راه فراری نبود چون در غار بسته شده بود به همین خاطر نقشه ای که برای حیوانات کشیده بود باعث شد خودش در دام ببر بیفتد. ببر به سمتش آمد و به او حمله کرد و به این ترتیب طعمه ببر شد. حیوانات از آن پس به فرزندانشان یاد دادند که مثل گرگ برای کسی نقشه بد نکشند چون خودشان در دام میافتند.

Loading the player...