متل از این ستون تا اون ستون

در زمانهای قدیم مغازه داری که بسیار خسیس بود که فقط به فکر درآمد زایی بود و اصلا مالیات مغازه را نمی داد. به همین دلیل مامور او را به ستون بست تا با چوب به پاهایش بزند تا تنبیه شود. همین که می خواستند او را کتک بزنند گفت: دست نگه دارید. همه فکر کردند که حتما می خواهد مالیات را بپردازد. اما مرد مغازه دار گفت که مرا به ستون دیگری ببندید. همه متعجب به او نگاه می کردند. مامور به او گفت: چه فرقی بین این ستون با ستون دیگر است؟ گفت: شما فعلا پاهای مرا باز کنید بعدا متوجه می شوید.

به این ترتیب او را به ستون دیگری منتقل کردند. در این حین یک نفر با داد و فریاد وارد آنجا شد و گفت: دست نگه دارید. تنبیه نکنید. مامور گفت: این بار چه خبر شده است؟ آن مرد پاسخ داد: انسان خداپرستی که همیشه کارهای خیر انجام می دهد پرداخت مالیات مرد مغازه دار را به عهده گرفته است و به من گفته به شما بگویم او را آزاد کنید.

مرد مغازه دار گفت: حالا متوجه شدید چرا گفتم به ستون دیگری من را ببیندید؟ چون امیدم را از دست نداده بودم و همچنان امیدوار بودم.

Loading the player...