متل چاه آب

در داستان چاه و آب مرد کشاورزی می خواست زمین خودش را با چاهی که در زمینش بود آبیاری کند. به همین دلیل چاه کنی را بالای چاه آورد و به او گفت: این چاه را بکن تا به آب برسیم. چاه کن هم کار خودش را شروع کرد. ابتدا تا یک متر جلو رفت اما به آب نرسید. باز ادامه داد و چندین متر جلوتر رفت ولی بار هم از آب خبری نبود تا اینکه به مرد کشاورز گفت: اصلا خبری از آب نیست و کندن این چاه بیهوده است.

کشاورز به او گفت: به کار خودت ادامه بده و نا امید نباش. چاه کن هم ادامه داد تا اینکه 6 متر پایین رفت. اما نتیجه کارش بی حاصل بود و به هیچ آبی نرسید. بالاخره نفس زنان با خستگی زیاد به بالای چاه آمد و از کوره در رفت و فریاد زد این چاه آب ندارد و کندن آن کاری بیهوده است. مرد کشاورز گفت: تو چرا ناراحت می شوی؟ این چاه اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد.

Loading the player...