کلاغ خنزر پنزری

کلاغ سیاه در گوشه ای نشسته بود و غم و اندوه فراوان سر تا پای وجود او را فرا گرفته بود.

یک روز کلاغ دور از دشت و باغ چشمش به مرغ عروسکی افتاد. با حسرت نگاهی به مرغ کرد و گفت: وای چه مرغ خوش آب و رنگی! بعد با دلی پر از آرزو مرغ را با خودش به خانه برد. فردای آن روز کلاغ به این فکر افتاد که چه کاری انجام بدهد که از این سیاهی در بیاید. یکدفعه زیر نور خورشید، گردنبند رنگی را دید که در حال برق زدن بود. سریع بال و پر زد و گردنبند را به لانه برد. از آن روز به بعد کار کلاغ پیدا کردن چیزهای قشنگ و رنگارنگ شد.

روزهای بعد جوراب راه راه و قاشق و چنگال رنگی و شاد خوش رنگی را پیدا کرد و با خودش به لانه برد. روز پنجم که شد تمام وسایل پیدا شده را به خودش آویزان کرد و به مرغ گفت: دیدی آخرش با چیزهای کهنه و نو مثل تو زیبات و قشنگ شدم.

زمانه که کلاغ در اوج خوشحالی بود چند تا از کلاغها از آنجا عبور کردند و دیدند کلاغ شکلش عوض شده. به او گفتند: چی شده؟ چرا این همه وسیله به خودت آویزان کردی؟ حالا با این وسایل که نمی توانی پرواز کنی. دیگه شدی کلاغ خنزر پنزری. کلاغ با شنیدن حرف کلاغها بال و پری زد که پرواز کند اما به علت سنگینی روی زمین افتاد. کلاغ سیاه در آینه به خودش نگاه کرد و آهی کشید از اینکه نمی تواند پرواز کند. تصمیم گرفت وسایل اضافی را از خودش دور کند. بعد از دور کردن وسایل نگاهی به آینه کرد و دید پرهای سیاه قشنگش جلوی نور آفتاب هفت رنگ شده و مثل رنگین کمان زیبا شده. به این ترتیب کلاغ با خوشحالی دوباره به حالت اولش برگشت. در واقع کلاغ هرچی می خواست و آرزویش را می کرد داشت فقط خودش خبر نداشت.