گفتگوی فصلها

یکی از روزهای خوب خدا، روزی که هیچ کس یادش نمی آید توی کدام فصل بود اتفاق باور نکردنی افتاد. ابرهای سیاه آسمان را پوشاندند. دانه های سفید برف می باریدند. درختها شکوفه کردند. همه ترسیدند. نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است. هیچ کس خبر نداشت که دور از چشم همه، چهار فصل دور هم نشسته اند و گرم صحبت هستند.

زمستان می گفت: خیلی راحت می شود زیباترین فصل را انتخاب کرد. بهار جواب داد: احتیاجی به انتخاب کردن نیست همه می گویند بهار از همه فصل ها قشنگ تر است.

تابستان خندید و گفت: تابستان با روزهای گرمش از همه فصل ها زیباتر است. زمستان جواب داد: زمستان با دانه های برفش از همه زیباتر است. پاییز جلو آمد و جواب داد: زیباترین فصل، فصل پاییز است.

تا اینکه خورشید را برای داوری انتخاب کردند. خورشید در جواب فصل ها گفت: همه شما زیبا هستید اما زمستان بدون ابرها زیباتر است.

بهار گفت: در این صورت هیچ برفی نمی بارد و بهار بدون شکوفه می ماند. خورشید گفت: بهار هم بدون باران و شکوفه زیباست. تابستان فریاد کشید و گفت: آن وقت هیچ درختی میوه نمی دهد.

خورشید جواب داد: پاییز وقتی زیباست که برگ درختان زرد نشود و نریزد. زمستان و بهار پرسیدند: پس درختان چه موقع بخوابند و خستگیشان از بین برود تا بتوانند دوباره جوانه بزنند؟

خورشید خندید و گفت: می بینید شما با کمک هم زیبا و پر بار می شوید و هر کدام از شما به جای خودتان زیبا هستید.